X
تبلیغات
دفتر آبی .... - متن ادبی

تعداد بازديد :  
تاريخ : یکشنبه 1392/10/01


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:8.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:107%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

من یلدا را دوست دارم به خاطر صله ی ارحامش، به خاطر انتظار برای صبح، اما...
اما کدام یلدا را می گویی عمو؟! یلدای مرفهین و سرمایه داران کثیف یا یلدای پابرهنگان و مستضعفین؟ یلدای حاج آقا سکولار را می گویی یا یلدای گریه کن مسیحی هیئت حسین را؟! یلدای با رقص و آواز در ماه صفر را می گویی یا یلدای زلف پریشان حسین در خرابه؟! خرابه خرابم کرد! باز هم یاد سری که به نیزه بلند است! عمو جان نگفتی کدام یلدا را می گویی؟! اسم همه اش یلداست اما همه اش یلدا نیست! یلدا یعنی شب پایدار نیست و هرچه قدر هم که بلند باشد صبح نزدیک است! من یلدای پابرهنگان را دوست دارم! در خانه ای سرد که گرمایش را مستکبران گرفته اند و خود را به آتش کشیده اند! من یلدای مادر شهیدی که آخر هم مادر مفقود الاثر مُرد را دوست دارم! مادری که فرزندش را در آغوش نگرفت که گربه شاخش نزند و به صف دلار 7 تومنی بدود! مادری که امین را به روی مین فرستاد! من یلدای چشم های منتظر مادر شهید را دوست داشتم! من یلدای کوخ نشینان را دوست دارم! گرمایی که در سرمای خانه ی مستضعفین هست؛ در گرمای سفره های رنگارنگ کاخ نشینان که به قیمت سرمای خانه ی مستضعفین بوجود آمده است؛ نیست! دلم گرم است که صاحبان این شکم های به استخوان چسبیده و صورت های آفتاب سوخته، اگر دعایم کنند؛ زندگیم گرم می شود! من از همین مردمم! کنار همین لبو فروش ها و راننده تاکسی ها بزرگ شدم! حالم از فیگور های روشن فکری و مانورهای اشرافی بهم می خورد! از سفره هایی که به نام حسین انداخته می شود؛ برای فخر فروشی، برای غیبت، برای تهمت! از کسانی که آرایش می کنند و به عزای حسین می آیند! شمرهایی که قصد غارت خیمه ها را دارند! از دزدان ناموسی که ریش بزی می گذارند و فیلم روشنفکری می سازند بدم می آید! از کفتارهایی که منتظرند در خانه با دشمن مبارزه کنند بدم می آید! نفرین بر امان نامه! درود بر پابرهنگانِ باشرف که بوی نفت را فقط از چراغ نفتی شنیده اند؛ از کودکان سوخته ی درودزن و شین آباد می گویم! آنهایی که بوی نفت را خوردند و در نفت سوختند تا تکنوکرات ها زنگ نه{بی خود زنگ را به نه نچسبانید این وصله ها به ما نمی چسبد} که صدای جیرینگ جیرینگ سکه ها را بشنوند! من شبم را با سفره ی هفت رنگ صبح نکرده ام که مقابل مولایم بایستم! اما می ترسم از این شکم هایی که با حرام برجسته شده و می ترسم از زنازادگان! می ترسم از زهد فروشان بی تقوا! می ترسم از این لیبرال های ضد مذهب! از این مقدس نماهای بی شعور! از این جماعت قرآن به سر آیه خوان می ترسم! مولایم نگرانم!
الیس صبح بقریب؟


برچسب‌ها: شب یلدا, کدام یلدا را می گویی عمو, متن ادبی, انتظار

ارسال توسط
تعداد بازديد :  
تاريخ : سه شنبه 1391/09/28

هنوز به دیدار خدا می روند

خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند!
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند!


خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد!
خدا در جمله ی عجب شانسی آوردم است !!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!!
خدا کنار کودکی است که می خواهد از فروشگاه شکلات بدزد !!
خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر
خدا را دیدی ؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست ، نه در عربستان!
خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه عربی !
خدایا دوستت دارم


برچسب‌ها: متن ادبی, راز و نیاز, درد ودل با خدا

ارسال توسط
تعداد بازديد :  
تاريخ : دوشنبه 1391/07/10

پدرم می گفت: نگاه نکن، جوانی، دلت دست خودت نیست؛ می لرزد.
گفتم: مهم نیست.
اما وقتی تمام تار و پود وجودم لرزید فهمیدم مهم است. خیلی هم مهم است.

خدایا کم آورده ام، بریده ام؛

اطمینانی برسان برای قلب لرزانم...


برچسب‌ها: متن ادبی, راز و نیاز, درد ودل با خدا, دانلود

ارسال توسط
تعداد بازديد :  
تاريخ : پنجشنبه 1391/07/06

پشت میز ریاستم لم داده بودم پیرمرد مدتی بود منتظر موافقت من با درخواستش بود چهره آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم

موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم و از اون جایی که حدس می زدم خوندن و نوشتن ندونه به جوهر روی میز اشاره کردم و بهش فهموندم که اثر انگشتش روی نامه لازمه با متانت خاصی قلم زیباشو از جیبش بیرون آورد و با خط خوشی نامش رو نوشت و امضاء کرد کمی خودمو جمع و جور کردم و مجذوب خط خوشش بودم که نامش توجهمو جلب کرد 
معلم کلاس اول دبستانم بود…


برچسب‌ها: متن ادبی, راز و نیاز, مهر ماه, مدرسه, معلم

ارسال توسط
تعداد بازديد :  
تاريخ : یکشنبه 1391/07/02
ارسال توسط
تعداد بازديد :  
تاريخ : پنجشنبه 1391/04/22


همه ما دوست داریم مسیر زندگی مان آرام، پر از سلامت، عافیت، آسودگی و خالی از دغدغه و ناگواری باشد. همه برای رسیدن به خواسته مان تلاش می کنیم، ولی گاهی بعضی چیزها واقعا در توان آدم نیستند. گاهی توسعی می کنی، به بهترین شکل هم سعی می کنی؛ آنچه را خدا خواسته انجام می دهی و از آنچه نهی کرده دوری می کنی. روی خطی حرکت می کنی که او نشانت داده و در سختی های راه هم از خودش کمک می گیری، ولی باز هم گرفتار سختی هایی می شوی که چاره ای برایشان نداری. این سختی ها به هر دلیلی باشد، بر اساس حکمت خدای حکیمی است که همه این عالم شگفت انگیز را آفریده است.

در این زمان ها، لذت بخش ترین کار این است که تسلیم محض خدا شوی و خودت را در دریای رضایت و خشنودی به هر چه او بخواهد غوطه ور کنی تا موج حکمت او تو را که سرافراز از آزمایش بیرون آمده ای به ساحل آرامش برساند. این تسلیم محض بودن، زیباترین ترسیم دین داری و بندگی است که در قالب وجودی انسان نمود می یابد.


برچسب‌ها: متن ادبی, راز و نیاز, درد ودل با خدا

ارسال توسط
تعداد بازديد :  
تاريخ : چهارشنبه 1391/04/21

چقدر خنده داره

که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست.

ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره

که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه

اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره

که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد

اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

چقدر خنده داره

که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد

اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره

که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان

تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه

شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

چقدر خنده داره

که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته

اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره

که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم

اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره

که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا

نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام

بدیم!

چقدر خنده داره

که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم

اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره

که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا

انجام بدهند به بهشت برن!

چقدر خنده داره

که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به

سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام

الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

خنده داره

اینطور نیست؟

دارید می‌خندید؟

دارید فکر می‌کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید

که او خدایی دوست داشتنی ست.


برچسب‌ها: متن ادبی, راز و نیاز, درد ودل با خدا

ارسال توسط
تعداد بازديد :  
تاريخ : جمعه 1391/04/16
تا جایی که فهمیده‌ ام
قرار نبوده این‌قدر وقتمان را در آخور‌ های سر پوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای
چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن دردشتهای بی‌مرز .
قرار نبوده تا نم باران زد دست‌ پاچه شویم و زود چتری ازجنس پلاستیک روی سر‌
بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم .
قرار نبوده اینقدردور شویم و مصنوعی .
ناخن‌های مصنوعی ،
خنده‌های مصنوعی ،
آواز‌های مصنوعی ،
دغدغه‌های مصنوعی .
حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌ نوردی مصنوعی در سالن میکنند به جای
فتح صخره‌های بکر زمین .
هر چه فکر می‌کنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهای‌ مان در رقابت‌
های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم ، این همه مسابقه و مقام و
رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست ؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده‌ بشویم ، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا
راه برویم ، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهای ما رد بشود …
باید کسی هم باشد که گوسفند ها را هی کند ، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم
بزند و عاقبت هم یکروز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود .
یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا
برخیزد و حرکت کند …


برچسب‌ها: متن ادبی, راز و نیاز, درد ودل با خدا

ادامه مطلب...
ارسال توسط
تعداد بازديد :  
تاريخ : جمعه 1391/04/16

گنجشک وخدا ........... 
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود!!
خدا گفت : چیزی بگو...!!
گنجشک گفت : خسته ام ......
خدا گفت : از چه.....؟؟!!
گنجشک گفت : از تنهایی ، بی کسی ، بی همدمی ، کسی تا به خاطرش بپری ، بخوانی ، او را داشته باشی.........!!
خدا گفت : مگر مرا نداری.....؟؟!!
گنجشک گفت : گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند.....!!
خدا گفت : آیا هرگز به ملکوتم آمده ای ....؟؟!!
گنجشک ساکت شد.......!!
خدا گفت : آیا همیشه در قلبت نبودم ؟؟!!
چنان از غیر پرش کردی که دیگر جایی برایم نمانده.....
چنان که دیگر توان پذیرشم را نداری..........
گنجشک سر به زیر انداخت ، چشم های کوچکش از دانه های اشک پر شد.......
خدا گفت : اما همیشه در ملکوتم جایی برای تو هست........
بیا..................
گنجشک سر بلند کرد ، دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود.....
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود.......
به سمت ملکوت.........


برچسب‌ها: متن ادبی, راز و نیاز, درد ودل با خدا

ارسال توسط
تعداد بازديد :  
تاريخ : پنجشنبه 1391/04/01

سخنانی از خدای عزیز

سلام علیکم

فردی خوش ذوق آیاتی از قرآن مجید را گلچین کرده است و به فارسی ساده و روان نگاشته و برایم فرستاد.

دریغم آمد در این حال خوشی که دست داد , و برای آن عزیز نیز دعای عاقبت بخیری کردم ,جنابعالی را شریک نکنم.

اگر آسمان دلت ابری شد و باریدن گرفت ,برای دل خسته و چشمان کویری ما دعا بفرمایید.

سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد  که من  نه تو را رها  کرد ه ام و نه با  تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم  تا  به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس  30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام(انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی  و چنان توهم زده شدی که  گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت  داری. (یونس  24)


برچسب‌ها: متن ادبی, راز و نیاز, درد ودل با خدا

ادامه مطلب...
ارسال توسط
دوستان